تبليغاتX
وروجک شيطون بلا...


وروجک شيطون بلا...

من و ني‌ني و باباش

امروز اول بهمنه روزي كه يه فرشته آسموني پاشو گذاشت زمين و شد مونس مامان و باباش، شد همه زندگي مامان و باباش يه دخمل نازي كه الان ۲ سالش شده و حسابي شيرين زبوني مي‌كنه.

 انگار همين ديروز بود (۲سال پيش) كه با عجله من و ماماني و بابا رفتيم بيمارستان چون لحظه اومدن تو نزديك شده بود و مي‌خواستي از شيمك مامان بياي بيرون. هيچ وقت هيچ وقت لحظه بدنيا اومدنت يادم نيمره وقتي صداي گريتو شنيدم خودمم اشك تو چشمام حلقه زد وقتي دكتر گذاشتت بغلم و منم بوسيمدت واي چقدر قشنگ بود اون لحظات، لحظه نابي كه فقط متعلق به خودم بود انگار تمام دنيارو بهم دادن اگه بارها و بارها هم بخوام  اون لحظه رو تعريف كنم هر بار برام جذاب تر و قشنگ تره.

سايناي قشنگم با اومدنت زندگي من و بابايي رو هزار بار قشنگت تر كردي و حس مادر بودن بهم دادي دوست دارم خيلي خيلي زياد.

راستي قراره يه تولد خوشمل هم برات بگيريم كه حالا ميام مي تعريفم  

نوشته شده شنبه یکم بهمن 1390در ساعت13:12 فرزانه | |

روزا داره مثل برق و باد مي‌گذره و زمان تولد فرشته كوچولوي منم نزديك‌تر ميشه تنها ۲،۳  روز ديگه مونده كه ۲ سالگي عسل مامان تموم شه و وارد ۳ سالگي بشه گفته بودم قراره يه عالمه كار انجام بدم براي روز تولدش البته با توجه به اين كه اول بهمن، صفره بعد از چند روز فاصله تولد خوشگل خانومو مي‌گيرم قرار بود ۶ بهمن باشه كه با توجه به اينكه هيچ كاري نكردم شايد بندازم ۱۳ بهمن نمي‌دونم خيلي خيلي كار دارم اما نمي‌دونم چرا كارام پيش نمي‌ره تو اين چند روزه اصلا حس و حال كار كردن ندارم تو اين چند روز حالم خوب نبود و يه كم هم بعضي از عوامل باعث شد كه نتونم به كارام برسم اما خوب با وجود همه چيزا مگه ميشه تولد دخملي رو ناديده گرفت و براش سنگ تموم نذاشت. يه خبر بد اينكه ساينا چند روز پيش با دماغ خورد زمين كلي زخم و زيلي شد كه اميدوارم زودتر جاي زخماش خوب شه.

از كاراي اين وروجك بگم كه عاشق رقصه با خوندن آهنگ شروع مي‌كنه به رقصيدن البته اين دخمل ما آهنگ مخصوص داره كه اونم بري باخ منصوره كه كافيه آهنگش پخش شه بيچارمون مي‌كنه همه بايد همراهيش كنن و فقط و فقط بايد همين آهنگ باشه در غير اين صورت جيغ و داد مي زنه كه دوباره آهنگو تكرار كنيم اينقدر قشنگ دست و پاشو تكون مي‌ده كه دل آدم ضعف ميره. كم كم مي‌خوام پروسه شير خوردن رو از زندگي اين دخمل حذف كنم كه از يه طرف خسته شدم اما از طرف ديگه هم دلم نمياد چون بغل كردنش بهم آرامش ميده اما خوب ديگه بايد اين كارو بكنم . به قول خودش ايش يعني شير

از در آوردن پوشك بگم كه دايما در حال در آوردن پمپرزشه براي اينكه بخواد بره دسشويي چنان فيلمي برام بازي مي‌كنه و دماغشو مي‌گيره كه بو مي‌دم و بايد برم دستشويي كه نگو كه فكر كنم كم كم بايد از پوشكم بگيرمش.

جلوي آينه واي ميسه و شكلك در مياره و مي‌خنده براي خودش حسابي شيطون شده الهي مامان قربون ادا و اطوارت بشه وروجك قشنگم.     

 

نوشته شده دوشنبه بیست و ششم دی 1390در ساعت12:13 فرزانه | |

اين نخوديمه همون كه خيلي دوستش دارم و هميشه همراهمه

 

من و نخودي

 

 در حال حاضر مشغول بازي با رنگ انگشتيم كف پامو ملاحظه مي‌كنيد مامان فرزانه رنگيش كرد حالا ميگم چرا...

 

 

 

 اينم اثر هنري بنده

براي خلق كردن اين آثار ماماني دست و پامو رنگي كرده بود، اين عكس از نماي نزديكه

 اينم سايناي نقاش براي خودم يه پا هنرمندما

 

بازم عكس دارم كه ايشالا اين ماماني لطف مي‌كنن به زودي مي‌ذارن

نوشته شده یکشنبه یازدهم دی 1390در ساعت16:51 فرزانه | |

سلام بر دخمل خوشگله مامان كه هر روز داره شيرين تر ميشه اين دخمل طلا آخه نمي‌دونيد چقدر خوردني شده يه عروسك داره كه اسمش و گذاشته نخودي حالا تمام مدت با نخودي سر مي‌كنه بغلش مي‌كنه باهاش مي‌خوابه رو پاهاش ميزارتش بهش به به ميده خلاصه با اين نخودي خانم، براي خودش عالمي داره خيلي هم قشنگ اسمشو صدا ميزنه ميگه دخودي دخودي.

وقتي هم مي‌خواد شير بخوره دنبال نخوديش مي‌گرده كه حتما بغلش ‌كنه وقتي صبحا مي‌بريمش خونه ماماني‌اينا اول از هم ميره نخودي رو بر ميداره كه اونو ببره وقتي هم كه بابا علي ميره دنبالش كه بيارتش خونه بازم با نخوديش بر ميگرده خونه قربونت برم مامان كه اينقدر احساس مسووليت مي‌كني.

تو اين مدت حسابي تمام فكرم شده تولد ساينا خانوم اينقدر تو اين چند روز تو اينترنت سرچ كردم كه حسابي سر گيجه گرفتم آخه يكي نيست بگه بابا حالا يك ماه و چند روز ديگه مونده آخه چرا خودتو عذاب ميدي. خلاصه دنبال يه تم خوشگل ميگردم و كلي ايده جديد كه بالاخره پس از يه عالمه وب گردي بالاخره پيدا كردم كه حالا بماند تا بعدا به صورت رسمي اعلام كنم. و با اين وجود يه عالمه كار دارم كه خوشبختانه با وجود خاله فتانه فكر مي‌كنم كارا يه مقدار برام راحتتر ميشه چون اون هميشه يه چند تا پله تو اين چيزا از من جلوتره به خاطر همين يه جورايي خياليم راحتره.حالا ميام مراحل پيشرفت كارا رو توضيح ميدم.

از يلدا بگم كه امسال دومين سالي هستش كه ساينا خانوم در كنار من و بابا علي (يه خونواده سه نفره كوچيك خيلي خيلي خوشبخت) هستش كه با وجود ساينا اين خوشبختي هزار برابر شده،امشب برخلاف سالهاي گذشته كه خونه بابايي و ماماني مي‌رفتيم ميريم خونه خاله من كه يه جورايي يلدامون متفاوت‌تر بشه خدا كنه اين ساينا خانوم اونجا آتيش نسوزنن همراه با فرهان.

دوباره عكسا يادم رفت كه ماماني قول ميدم حتما حتما در اسرع وقت بيام بزارم.    

  

    

  

  

نوشته شده چهارشنبه سی ام آذر 1390در ساعت11:50 فرزانه | |

سلام عزيز مامان دختر خوشمل و قشنگم چي بگم ازت كه هر چي بگم كمه اينقدر دوست داشتني و شيطون شدي كه دلم نمي‌خواد يه لحظه هم پيشت نباشم اما خوب چي كار كنم كه سر كار بايد برم و نانا رو تا بعد از ظهر تنها بزارم .Kid With Doll

عاشقتم وقتي كه ميام خونه چنان با هيجان مياي سراغم كه حسابي ذوق زده ميشم تند تند مياي كه مقنعه رو از سرم برداري و دگمه‌هاي مانتو با دستاي كوچيت مي‌خواي باز كني شروع مي‌كني يه جوري بهانه گيري كه ماماني آخه تو كجا بودي.تا من لباسامو در بيارم دنبالم راه مي‌افتي تا زماني كه بخوام بشينم.

چند وقتي هستش كه دوست داري هر كاري كه انجام مي‌دي ما هم باهات تكرار كنيم يه جور تقليد كاراي خودتو و تو با هيجان بخندي مثلا دراز مي‌كشي دستاتو مي‌زني بهم يهو بلند مي‌شي مي‌پري بالا و پايين و هزار جور كار ديگه كه همه اينارو بايد همزمان باهات انجام بديم.

احساس مي‌كنم كم كم داري ياد ميگري تا كلمات بيشتري رو بگي و اونا رو كنار هم بزاري و تكرار كني مثلا خاله بهت مي‌گه ساينا بگو دو تا جوراب پوشيدم خيلي قشنگ مي‌گي كه نمي‌تونم بنويسم .

به محض اينكه از كنار يه چيز داغ رد ميشي يا چاي داغ رو مي‌بيني مي‌گي دوووغ لباتو جمع مي‌كني اينقدر بامزه مي‌گي كه نگو.

براي اينكه بخوايم يه چيزي بهت بديم دستامونو مي‌گيري مي‌بري به سمت اون چيزي كه مي‌خواي.

باباعلي بهت ياد داده بگي آتيش كه تيكه كلامت شد آتيش اونم جي ميكشي ميگي آتييييش.

كلمات رو يكي يكي بهت ميگيم تو هم تكرار مي كني مثلا آب پرتغال كه آب اولشو كامل مي‌گي اما پرتغالشو تند تند مي‌گي.

 

مي‌گيم ساينا غذا مي‌خوري مي‌گي نه مي‌گيم مثلا اين اسباب بازي رو مي‌خواي مي‌گي نه نه

اين نه رو چند بار تكرار مي‌كني.مي‌خواي بگي اره سرتو به سمت پايين مياري كه اين يعني مي خوام.

 يه چند وقتي هستش كه با پاستلايي كه برات خريدم براي خودت مشغولي البته بعضي وقتا هم دوست داري با جعبش بازي كني اونا رو بچيني تو جعبه وقتي مي‌بيني مرتب نيست حسابي غر مي‌زني پرتشون مي‌كني.

عاشق شكلات و بستي اونم چی فقط از شکلات دورش هستي تا مي‌توني فقط و فقط دلت مي‌خواد شكلات بخوري منم نگران دندوناتم كه نكنه خراب شه اصلا اهل خوردن صبحانه نيستي و پنير و مربا از اين جور چيزا اصلا دوست نداري وقتي هم مي‌خواي نخوري تف تف مي‌كني يعني بدت مياد.

آب كه نگو ولت كنن توي طول روز  فقط آب مي‌خوري.

چند وقتي هستش كه وقتي جيش داري اصرار مي‌كني پوشكتو دربياري بري دستشويي واي خدا نكنه بري دستشويي ديوونم مي كني تا بياي بيرون با جيغ و داد ميارمت بيرون.

موهاتو ماماني كوتاه كرده ديگه الان كاملا شبيه پسرا شدي آخه هنوز گوشاتو سوراخ نكرديم چون هم خودم هم بابايي بدمون ميومد.

يه عينك برات خريدم كه وقتي اونو مي زني بابا بهت ميگه خانم دكتر هر موقع هر جا بهت مي‌گيم خانم دكتر سريع ميري دنبال عينكت ميگريد انگشتتو ميبري طرف چشمات مي‌گي عين يعني عينك بعد بابا علي بهت مي‌گي خوبي خانم دكتر تو هم جواب مي‌دي به زبون خودت. مي‌گيه چند تا مريض داري مي‌گي ۱۰ تا ميگي امروز مطب ميري يه عالمه سوال ديگه كه تو همو رو به زبون خودت جواب ميدي عاشقتم عزيز دلم.

ديشب من و تو بابايي سه تايي رفتيم بيرون و يه عالمه دسته ديديم تو ناخودآگاه بدون اينكه كسي بهت بگه سينه ميزدي قربونت برم الهي.

 راستي يادم رفت عكساتو بيارم بزارم كه طي چند روز آينده حتما اين كارو مي‌كنم.

 

 

   

 

 

 

 

 

   

 

 

نوشته شده یکشنبه سیزدهم آذر 1390در ساعت12:19 فرزانه | |

سلام عشقم امروز قرار بود اولين روزي باشه كه شما ميري مهد كودك اما نمي دونم چرا همه چيز دست به دست هم داده كه تو نري با اينكه هفته گذشته يه ۲ روزي رو امتحاني اونم يكي دوساعت با هم رفتيم  شما هم خيلي خوب با قضيه كنار اومده بودي كلي با ديدن وساايلاي بازي ذوق زده شده بودي، اما خوب ماماني و بابا علي چندان رغبتي براي رفتن شما به مهد نشون ندادن و معتقد بودن تا شما حرف نزني و يه كم غذا خوردنت بهتر نشه تا سال آينده نري مهد البته من همه اين كارو مي‌خواستم براي راحتي كار ماماني انجام بدم آخه گفته بودم كه ماماني عمل كرده و نمي‌تونه زياد ازت مراقبت كنه اما خداروشكر الان بهتره خودم خيلي دوست داشتم كه بري اما بابا علي هم با وجود اينكه گفته بود موافقه مثل اينكه از ته دل راضي نبود.

تمام وسايلاتو آماده كرده بودم و آماده آماده براي رفتن به مهد بودي اما امروز صبح ماماني اينقدر دعوام كردو كلي سرم غر زد كه منو از بردنت پشيمون كرد البته قبل از اينكه مامانم عمل كنه و مريض شه قرار بود از ارديبهشت ببريمت مهد اما خوب اون اتفاق باعث شد كه من تصميم بگيرم زودتر از موعد ببرمت نمي‌دونم شايد تو هم اين جوري راحتر باشي.

عروسك مامان يه عالمه تعريف كردني از كارات و حرفات دارم كه به زودي ميام مي‌نويسم و يه عالمه هم عكساي خوشملتو ميذارم.   

نوشته شده شنبه پنجم آذر 1390در ساعت12:48 فرزانه | |

سلام عسلكم دخمل قشنگم مي‌دونم مي دونم كه خيلي وقته نيومدم تا از شيطونيات از حرف زدنات از بزرگ شدنت بنويسم  اما خودت ميدوني حال و روزمو خودت ميدوني كه ماماني مريض بود و تازه كم كم داره بهتر ميشه قول ميدم تا جايي كه يادم مياد برات بنويسم عزيز دلم

سايناي خوشملم تقريبا ۲ ماه ديگه مونده تا ۲ سالگيت تموم شه براي اون روز واقعا لحظه شماري مي‌كنم تا بهترين‌ها رو برات رقم بزنم مي‌خوام تا جايي كه مي‌تونم برات كم نذارم .

اين روزا بزرگ شدنت انگار برام ملموس تر شده اين روزا بهتر مي‌فهمي بهتر منظورتو بهم ميگي چون داري كم كم حرف ميزني اينقدر بامزه كلمات رو ادا مي‌كني كه مي‌خوام بخورمت.

اينا چيزايي كه مي‌گي اما خوب تنها يه بخشش هستش:

ماشين:مائين

آتيش:آتيييش

علي:اني

شير:شيير

سلام:للام

خاله:اله

دايي:دا

عمه:عمي

عمو:عمووو

آينه:آنه

فريناز:فليناز

جيش:جيش

بله:بله

بازم هست كه الان حضور ذهن ندارم  بعدا ميام مينويسم .

اين روزا كه ماماني مريضه شما يه چند روزو پيش زن دايي موندي دوباره چند روزي هم رفتي خونه ماماني ايناو بابايي ازت مراقبت كرد كه در نهايت با بابا عليتصميم گرفتيم براي

اينكه تو اذيت نشي نه ماماني  بزاميت مهد كودك اما خوب نمي‌دونم اولشه يا نه اصلا حس خوبي ندارم چون احساس مي كنم برات سخته از يه محيط كوچيك ميري محيط بزرگتر هر چند با شناختي كه ازت دارم مي‌دوني دوست  داري با بجه‌ها بازي كني و سريع دوست ميشي و خودت و با شرايط وقف مي‌دي اما براي خودم سخته چون يه مقدار بد غذايي هر چند كه مسوول مهد ميگفت اينجا بچه‌ها همديگرو مي‌بينن عادتاشون تغيير ميكنه كه اميدوارم اين اتفاق بيفته قرار بود از سال بعد بزارمت اما خوب ديگه نشد شما از شنبه تا چهارشنبه چند ساعت اما از هفته بعدش از صبح تا بعدازظهر ميري مهد قربونت برم كه قراره يه عالمه چيز ميز ياد بگيري مسوول اونجا يه ليست بلند بالا هم  داد كه برات بخريم كه اميدوارم با همه اونا يه عالمه چيز ياد بگيري.

قربونت بره مامان تعريف زياد دارم ازت كه دوباره ميام مينويسم ...  

 

 

 

 

نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390در ساعت11:28 فرزانه | |

سلام عزيز دلم يه چند وقتي هستش كه نيومدم و وبت آپ نكردم اين دفعه واقعا تنبلي نكردم اين دفعه به خاطر ماماني جون من بود كه تو بيمارستان بستري بود و حال منم اساسي گرفته شده بود آخه چرا ماماني ساينا بايد مريض بشه  آخه مامانا اصلا نبايد مريض بشن اونم ماماني ساينا .

خلاصه هفته گذشته هفته خيلي خيلي سختي براي من بود هر چند كه توي اين چند روز زن دادشم جور مامانمو كشيد اما بازم دلم يه جورايي گرفته بود خدايي اونم هيچي براي ساينا كم نذاشت و حسابي از دخمل ما نگه‌داري كرد و ساينا و فرهان تو اين چند روز در كنار هم اين چند روز و سپري كردن.

بعد از اين خبر بد يه خبر خوب بدم كه ديروز جشن تولد بابا علي بود امسال برعكس سالهاي گذشته كه من تبريكات ويژه رو از قبل بهش مي‌گفتم امسال اصلا هيچي نگفتم و انگار كه نمي‌دونم

اما خوب قبل از اين كه مامانم مريض بشه يه عالمه برنامه و مهموني تو ذهنم داشتم كه نشد اجرايي بشه اما خوب گفتم كه يه جشن كوچيكم ميشه گرفت خلاصه تصميم گرفتم كه براي بابا جوني لباس بخرم هر چند كه با ترس و لرز اين كارو مي كردم چون هميشه توي خريداي من اندازش مشكل ساز ميشه اما خوب در نهايت يه پيرهن و پلور خريدم و يه كيك كوچيكم خريدم و رفتم خونه داداشم همون جا مراسم كوچيكمونو برگزار كرديم . (بلوز اندازش شد اما پلور نه متاسفانه...)  

ساينا خانومم كه خواب تشريف داشتن و در اين جشن ما شركت نكردن.اينم بگم كه بابا جوني هم يه كم حال ندار و مريض بودن.

خلاصه اصلا حال و روز خوبي ندارم تا موقعي كه مامانم خوب شه هر چند كه امروز از بيمارستان مرخص ميشه اما خوب طول ميكشه كه حسابي خوب خوب شه.

ساينا خيلي خيلي براي ماماني جونش دعا ميكنه كه زودتر خوب شه. 

  

 

 

نوشته شده چهارشنبه یازدهم آبان 1390در ساعت10:43 فرزانه | |

سلام الان يه چند وقتي هستش كه اين ماماني من عكسامو نذاشته حالا الان تند تند اومد يه چند از عكسمو كه براي مسافرتمون به تبريز بود و عكسايي كه بنده در بيمارستان بستري بودم رو گذاشت ماماني دسستت درد نكنه كه اينقدر دير اين كارو كردي!

 

اين گل تقديم به ماماني و بابايي گلم

بنده در استخر توپ كه خيلي هيجان زده شده بودم

 

من و  فرهان در حال مذاكره در موزه

 گفتم كه بنده اهل مطالعه هستم اينم سندش كه در كف خيابون با فرهان در حال خوندن هستيم اونم چي كتابو برعكس گرفتم خوب عكساشو نگاه مي‌‌كنم جالبه ديگه

الانم دارم نقشه شهرو نگاه مي‌كنم نكنه يه موقع اشتباه بريم

 

واي آب بازي فرهان، من و درسا (دختر خاله فرهان) خنده رو داري نشان دهنده كيف كردن بنده

 

من و درسا در حال اسب سواري اصلا نترسيدم تازشم اصلا دلم نمي‌خواست بيام پايين

من دنبال مورچه‌هاي بيچاره

اينم آخر داستان كه داريم برمي‌گيريم (آفتاب بدم خدمتتون)

 

*ساينا در بيمارستان*

 

 

نوشته شده شنبه بیست و سوم مهر 1390در ساعت11:48 فرزانه | |

سلام عسل مامان مي‌دونم اين دفعه خيلي دير شد كه وبلاگتو آپ كنم اما خوب مي‌دوني كه مريض شده بودي و هزار جور غم و غصه بود كه اومد سراغ مامان .

اول از همه بگم از سفرمون كه رفتيم  تبريز، شبستر و بينيس(خونه ابا و اجداد زن دايي ماماني فرهان) كه خيلي بهمون خوش گذشت حسابي بازي گوشي كردي براي اولين بار رفتي استخر توپ البته به همراه فرهان رفتيم در و دشت و بازار و موزه و باغ خلاصه خيلي خوب بود اما موقع برگشت از اونجا بود كه شما يه مقدار مريضيت شروع شد و يه چند باري همه جا رو شكوفه بارون كردي اومديم تهران و تازه دردسراي ما شروع شد از رفتن به دكتر تا خوابيدنت توي بيمارستان كودكان كه همه اين اتفاقا ظرف چند روز افتاد حسابي گوشت تنت و اون لپاي قشنگت آب شد . دو بار آزمايش دادي و هر بارم يه عالمه ازت خون گرفتن حسابي دستاي كوچولوتو سوراخ سوراخ كردن نكته جالب اين بود زماني كه بيمارستان خوابيده بودي سرم بهت وصل بود و شما هم داشته گريه و زاري ميكردي زماني كه صداي اذان پخش شد همون وسط گريه ديدم دستت و هي مي‌كشي روي صورت به نشونه دعا كردن كه ماماني بهت ياد داده بود اون موقع اشك توي چشمام جمع شد و از خدا خواستم كه فرشته كوچولومو هر چه زودتر خوب كنه هيچ بچه‌اي مريض نشه.

خلاصه روزاي خيلي بد و سختي رو پشت سر گذاشتيم اما خوب در نهايت مشخص شد كه شما ويروس گرفتي و بعد از گذرندون اون دوران بالاخره خوب شدي و شدي همون سايناي بازيگوش مامان .

اما از همه اينا كه بگذريم امروز روز كودكه عسل مامان اين روز قشنگو به شما و به همه ني‌نيا تبريك ميگم.

قربونت برم از كارات بگم كه ياد گرفتي پازل ميوه‌ها و حيوانات رو بدون كمك كسي بچيني و بعد از تموم شدنش براي خودت دست ميزني .

ميگي مامان ديدا كه من نمي‌دونم اين ديدا يعني چي . موش، مو و نون رو تازه ياد گرفتي اونم ميكشي ميگي .

عاشق نقاشي كشيدني دست خودتم ميكشي.

حتما بايد خودت غذا بخوري اونم چي حسابي كثيف كاري مي‌كني البته روي زمين نمي‌ريزي چون هميشه زيرت زيراندازتو پهن ميكني و حتما هم زيراندازت بايد صاف باشه .

هنوزم دوست داري لباساي فرهانو بپوشي، خاله يه بلوز كلاه دار داره كه اصرار داري اونو بپوشي كلاهشو بزاري روي سرت. عاشق لباس عوض كردني .

وقتي بابا ميادخونه حتما بايد بابايي ببردت بيرون وگرنه خونه رو روي سرت خراب مي‌كني.

اصرار داري وقتي بابا اومد خونه سريع ميري روي تخت ميشيني كه بابا بياد و باهات بازي كنه و شما بپري بالا و پايين اونوقته كه ديگه منو نميشناسي و منو دعوا مي‌كني .وقتي من ميرم توي اتاق ميگي برو بيرون.

هر كاري كه من نميذارم انجام بدي سريع ميري سراغ بابا ( چون بابا ميذاره همه كارا رو انجام بدي حتي خراب كاري)

يه عالمه برامون حرف ميزني كه ديگه برام قابل فهم شده خلاصه خوردني شدي دخمل نازم.

نوشته شده شنبه شانزدهم مهر 1390در ساعت16:44 فرزانه | |



قالب وبلاگ Ainaz